رستارستا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

رستا

سپید مثل برف

من سپیدم دلم نازک ونرم است مثل این حجم سپید ونرم که شما برفش می نامید من از دیار دگر آمده ام ! امروز زمینتان را اینگونه جستجو کردم وذوق زده گفتم :اینجا هم همه چیز مثل دنیایی که از ان امدم سپید و پاک و زیباست چه خوب ....   **************************************************************************                اولین زمستان زندگیت نیست تو متولد زمستانی اما این اولین برف زندگیت بود:           ...
18 دی 1392

صبر زرد

دکترها گفتند به خاطر مصرف داروها باید شیر دهی را قطع کنم پریشانیم را که دیدند گفتند میتوانم دوماه صبر کنم تا تو یکساله شوی بعد تو را از شیر بگیرم ودرمانم را شروع کنم . پریشانی من اما تمام نمی شود که نمی شود... دو هفته پیش که دانستم بیمارم و باید تحت درمان قرار گیرم- شاید تا آخر عمر-  آنقدر برایم سخت نبود که حالا... مادرم میگفت" دو لذت را  مردها هیچ وقت تجربه  نمی کنند یکی آن لحظه ای که بچه درون تو تکان میخورد یکی لحظه های ناب شیرخوردن .."و.من سالها منتظر ماندم برای تجربه کردن این لحظات ... لحطه های  ناب شیرخوردن لحطه های من و تو ... گرمی نفسهایت روی پوستم ، نگاه پر ازتمرکزت ،صدای قورت دادن شیر در گ...
15 دی 1392

بلندای یلدا

    یلدای چشم های تو برفی ترین شب است یلدای چشم های تو طوفان می آورد امشب تمام وسوسه ها در نگاه توست ابلیس هم به دین تو ایمان می آورد !         چشمانت زیباترین شعله های شمع ایست  که در عمرم دیده ام پرنسس ده ماهه من!!!             انتظار ما برای اینکه یک عکس درست و حسابی با کلاه ماهگرد ده ماهگیت داشته باشی به بلندای یلدا رسید اما...     ...
4 دی 1392

وقتی خوابی ....

وقتی پرنسس کوچولو می خوابد وقتی خوابی دلم می خواهد ساعتها بنشینم نگاهت کنم بس که همه چیز آرام است انگار ... وقتی خوابی قلبم چنان آرام است گویی هیچ چیز وهیچ کس در این دنیا نیست ،چشمهای بسته ات با آن مژه های بلند ،نفس کشیدنهای آرامت و تازگی ها این دمرو شدنت که از خودم به ارث برده ای ...همه ی لحظه هایی که مثل یک فرشته خوابیده ای  آنقدر برایم جذاب است که گاه میروم دوربین را می آورم تا فقط از خوابت عکس بگیرم . خوابهای  یک پرنسس ...           ...
29 آذر 1392

شکلات تلخ

آبان و آذر گذشت ومن هیچ  کدام از لحظاتت را ثبت نکردم  متاسفم دخترم  . روزهای شلوغی بود باباجون و مادر جون از مکه برگشتند هشتم ابانماه ، یکی دو هفته مانده به آمدنشان من وتو وبابا هرشب درگیر خرید بودیم گرچه برای تو ،هم ماشین گردی بود هم تفریح، اما خیلی هم خسته  میشدی چاره ای نبود، آمدند ،یک هفته هم  مهمانی داشتیم و برو بیا و بعد من وتو درگیر بیماری شدیم از بیماری خودم چیزی نمی نویسم این وبلاگ متعلق به توست اما .... درد دندان ،آنفولانزا ، اسهال شدید ... همه با هم  به تو حمله ور شدند ،نصف شدی !!!آنقدر مریضی ضعیفت کرده که مثل یک پر کاه از زمین بلندت میکنیم دو ماه قبل روی پاهایت می ایستادی اما به ...
28 آذر 1392

واکسن شش ماهگی

دهم شهریور واکسن شش ماهگیت رو زدیم ازاینکه شروع وبلاگت با واکسن باشه ناراحت نشو واکسن در واقع نشونه ای از بزرگ شدن و گذر از یک مرحله به  مرحله دیگه است آنقدر خوب با این مسئله کنار اومدی وآنقدر روز خوبی داشتی که حالا وقتی یادم میاد  برای اولین واکسنت چقدر هول واسترس داشتم خند ه ام می گیره اگه برات سواله چرا واکسنت رو دوازده روز دیر زدیم باید بگم روز بیست ونهم مرداد می خواستی اولین عروسی عمرت رو تجربه کنی حیف بود با واکسن حالتو بگیریم بعدا عکستو میذارم که چقدر ماه شده بودی بعدشم از همون روز شما اولین مریضی عمرت رو گرفتی که تا حالا ادامه داره  ده دوازده روزه اسهال شدید داری با سوختگی شدید پاهات و دونه های روی بدنت که شبیه کهیره ب...
15 آذر 1392

اولین دندان

 دویست و سی و یکمین روز تولد توست یعنی هفت ماه و بیست ویک روز  صبح روز جمعه دوازده مهر یکهزارو سیصدو نود ودو , بابا داره چایی میخوره کلی دست وپا می زنی که یعنی به منم بده چون چند روزه هیچی نمیخوری وگلوتم درد میکنه (اینو از سرفه هات و صدای گرفتت میشه فهمید) به بابا میگم ته استکانت رو بهش بده تا یه کم گلوت نرم شه تا استکان رو میذاری به دهنت صدای چریک چریک بلند میشه  بعللله این صدای یه نیش دندون سفید کوچولو ی جنابعالی است اینم دندون ... حالا  دلیل بد حالی وبدعنقی ,چیز نخوردن و اسهال و....همه چی  معلوم شد شما به صورت رسمی به جمع نون خورهای دنیا اضافه شدین سرکار خانم رستا آذین  دندون نو مبارک !!!!!   پی...
13 مهر 1392

حرفهایت

خیلی مشتاق بودیم ببینیم اولین کلماتت چیست , اولین کلمه معنی دار ,از نظر ما البته....وگرنه از خیلی وقت پیش اغو  ,اغا ,ابو  ,امم ,  می گفتی مثلا هر وقت میگفتی امم یعنی شیر میخوام ... اما حالا سه روزه که به طور مدام ومعنا دار میگی  "ماما  "  ... معنادار به خاطر اینکه می دونی باید به من بگی ماما         وقتی شیر میخوای یا میخوای که من بغلت کنم می گی ماما ماما با تشدید هم میگی یه دونه "ا "  هم میذاری اولش میگی  ا ماما... ا.. ماما  فرشته کوچولوی من ,انگار تمام دنیارو بهم میدی وقتی صدام می کنی دارم باهات تمرین میکنم تا  "ب...
9 مهر 1392

آمدنت

بیست ونهم بهمن 1391 روز تولد تو... استرس ندارم، معمولا همینطور است ،هرجا که انتظار می رود خیلی هیجان داشته باشم بیخیالم ،باید ساعت هشت صبح بیمارستان باشیم،دیشب شب خوبی نبود چون تقریبا تا صبح بیدار بودم هزار کار نکرده، احساس میکردم برای آمدنت خیلی چیزها آماده نیست بابا هم دیروز ودیشب خیلی خسته شد چون مثل همیشه خیلی از کارها رو گذاشته بودیم دقیقه نود... مرتب کردن اتاقت، راه پله، جارو،گرد گیری ،نصب تلویزیون جدید روی دیوارکه به افتخار اومدنت خریدیم ،بستن ساک بیمارستان و...خیلی کارهای دیگه که یادم نیست بازم خدار رو شکر که باباجون و مادر جون اینجا بودند وکلی کمک کردند خلاصه نیمه شب با دعوای بابا که مرتب به من میگفت باید استراحت کنی فکر خود...
15 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رستا می باشد